سایه تا پشت در همراهیام کرد زنگ زدم از لای در خودم را نشناختم حجمی از من خسوف وار در پیادهرو از پیراهنام کنده شد هبوطی در سکوت از درونام چون باد در برگ وزیدن گرفت
هر شب اخبار لالائی می گوید برای دستشویی بیدار می شوم تلویزیون و چراغ بالای سرم همچنان روشن است برای دیدن فیلم کانالها را پس و پیش می کنم غُر زنان به اتاق مطالعه پناه می برم با صدای زاغچه ، کال شدن روز ، مثل دزد کلید را در قفل آرام می چرخانم سنگک به دست که بر می گردم می گوید : باز رفتی شاطر را بیدار کردی! با این نان فَتیر و خمیر می شود جِرز دیوار را بندکشی کرد ... دیریست می دانم سکوت بهترین سلاح ست
نظرات
ارسال یک نظر