پست‌ها

لالایی

هر شب  اخبار لالائی می گوید برای دستشویی بیدار می شوم تلویزیون  و چراغ بالای سرم هم‌چنان روشن است برای دیدن  فیلم کانال‌ها را پس و پیش می کنم غُر زنان به اتاق مطالعه پناه می برم با صدای زاغچه ، کال شدن روز  ، مثل دزد کلید را در قفل آرام می چرخان‌م سنگک به دست که بر می گردم می گوید : باز رفتی شاطر را بیدار کردی! با این نان فَتیر و خمیر می شود جِرز دیوار را بند‌کشی کرد ... دیری‌ست می دانم سکوت بهترین سلاح‌ ست
 بی کلام رفتی حالا به هر زنگی هزار راه می رود دل‌م
مردم این شهر به مرگ غریبی زنده‌اند جارچی را بگو با دهان بسته فریاد بزند تا کُپی مرا باد از دیوار نَبَرد
 آن شب با آن همه مه چشم‌هایم لب گشود سرما دستی به شانه‌ام نهاد لرز به جان‌ام نشست من ماندم قرص ماه ابرهای پاره پاره راستی تا کجا رفتی در گرگ و میش آن لحظه که شبنم بر ناوک برگ مردد مانده بود سحر را ندیدی چون ماهی درون برکه به رقصیدن زنبور را ندیدی در کاسه گُل به مکیدن گَرده رد پای باد را ندیدی در گندم زار حلزونی هم‌جوار برگ کفشدوزکی مردد پرواز کرم ابریشمی در پیله‌دان بوی پونه در دم باد ندیدی نسیمی پیچیده در برگ اگر دیدی درون هرگزت آرام‌گیر     حسن‌اسدی  (آجین)
دیری‌ست بر‌این بام جز زاغ مرغ دیگری نیست
 کرگدنی ندیدی در چهار راه پشت چراغ
 در انتهای یک آغاز بر چمدانی پُر از چرا چُرت می زنم
در کره‌ای مه آلود ساکن‌ام آفتاب قوز کرده پشت ابر غمین‌ام از این همه شادی
از آن دنیا نیامده‌ام که به این سیب‌ها گاز بزنم
 مثل غبار رمه در غروب باز شب پرده‌اش را پایین می کشد حسن‌اسدی (آجین)