سکوت
هیچ وقت
دروغ خوبی به ذهناش
نمی رسید
با خودش عهد کرده بود
از کلمه ها فاصله بگیرد
وقتی با برگها حرف زد
و تنهی درختی را
در آغوش کشید
شک همه را
به یقین بدل کرد
باقی چیزها
در اغتشاش منظمی
از کنارش جا ماندند
آن روز آسمان
نه ابری بود نه آبی
خاک بود
که می بارید
با عطسهی پنجره
شیشهی ترک خورده
پاشیده شد توی کوچه
چندی که گذشت
زخم ناسور
دوخته شد بههم
کاسهی لبترک هم
بر لب رف
سر سخن را
با سکوت
باز کرد
نظرات
ارسال یک نظر